هرگاه خدا بنده‏اى را خوار دارد ، او را از آموختن علم برکنار دارد . [نهج البلاغه]
yazd blog
درباره



yazd blog

وضعیت من در یاهـو
کوشا
ما بر سر پیمان خود استواریم . . .
آهنگ وبلاگ
خاطره شیخ از روز حضور در نمایشگاه /طنز
  
صبح از خواب بلند شدم. ممّد SMS داد که من و مهندس داریم می‌ریم نمایشگاه مطبوعات، پایه‌ای یا نه؟ طبق عهدی که با آنها بسته بودم جواب مثبت دادم. وسط صبحانه یک نفر تماس گرفت و در حالی که بشدت اشک می‌ریخت، گفت: «در زندان کهریزک، آن‌قدر کتک خوردم که مردم و الان این صدایی که از پشت خط می‌آید، صدای روح من است».
حرف‌هایش منقلب‌کننده بود. البته نسبت به رفتار نکیر و منکر هم اعتراضاتی داشت و می‌گفت سرازیری شب اول قبر، شیب خیلی تندی دارد که برخلاف منشور حقوق‌بشر است. خلاصه التماس دعا داشت. بعد از صبحانه روزنامه‌ها را یک مروری کردم، بعد دیدم کاری ندارم، شروع کردم یک بیانیه نوشتم. دیدم این کاره نیستم از دومرتبه زنگ زدم عباس عبدی تا یک بیانیه به اسم من بنویسد. قوچانی را با همین شیوه فرستادم زندان، عبدی هم صابون زندان به تنش بخورد بد نیست.
بعدازظهر به نمایشگاه رفتم. یارو گفت: نمایشگاه از اینجا منتقل شده به مصلا، ما را باش که رفته بودیم خیابان سئول!! خلاصه با هر زحمتی بود خودم را به مصلا رساندم. در راه زنگ زدم مهندس، گوشی را برنداشت. به ممد زنگ زدم، خوئینی‌ها برداشت! گفتم گوشی ممد دست تو چیکار می‌کنه؟ گفت: «دایورت کرده...». به خوئینی‌ها گفتم: ‌دارم می‌رم نمایشگاه، لااقل تو می‌آمدی، ما تنها نمی‌رفتیم. گفت: «تو برو ممد هم میاد».
وارد نمایشگاه شدم. یکی گفت:‌ شهرام را چرا نیاوردی؟ به محافظم گفتم یک حالی بهش بدهد. بعد مردم مرا چنان مورد استقبال قرار دادند و ابراز محبت کردند که حد و حساب نداشت. اول به خیالم جنبش سبز است، بعد که عمامه از سرم افتاد، حساب کار دستم آمد. یکی از محافظ‌ها گفت: ‌شیخ! بیا برگردیم، اوضاع پس است. بعد چند نفر سبزی دیدم. یک مقدار روحیه گرفتم. سبزی‌ها شعار دادند جمهوری ایرانی، به آنها گفتم، شعار تند ندهند. یکی‌شان گفت: تو چیکاره‌ای؟ گفتم، من شیخ اصلاحاتم. او هم گفت:‌ من عاشق ساسی‌مانکن هستم. بعد یک چیزی خورد توی ملاجم. نگاه که کردم دیدم دعوا میان طرفداران این و آن است، منتها ما نه که وسطشان بودیم، شده بودیم همچون سیبل. در دلم یک چندتایی لیچار نثار ممّد و مهندس کردم. ما را ساده گیر آورده‌اند. بعد دیدم دارد اشکم درمی‌آید. یکی از محافظ‌ها ظاهرا گازاشک‌آور زده بود. بعد صدای تیر هوایی آمد، به خیالم گروه فشار حمله کرده که فهمیدیم یکی از محافظان خودمان بوده. بعد خواستم وارد محوطه‌ای که غرفه‌ها بودند بشوم که ملت اجازه نداد. یکی از محافظ‌ها گفت: اوضاع خیلی خیط است، بهتر است فرار کنیم. ما را با هر زوری می‌شد چپاندند داخل ماشین و د دررو!! در ماشین، مهندس زنگ زد و اوضاع نمایشگاه را پرسید. گفتم، یکی طلبت! بعد ممّد زنگ زد، بهش گفتم حقته که بهت می‌گن «ممد خالی‌بند» و بعد خوئینی‌ها SMS داد که: 13 آبان‌ماه پایه‌ای یا نه؟!!

کلمات کلیدی:


نوشته شده توسط کوشا 88/8/6:: 1:39 عصر     |     () نظر